بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف و گاهاً در صحنه ایران!
واقعاً از شما انتظار نداشتم! معلوم هست کجايید؟ اگر شما زمان جنگ بودید، چه می کردید؟
این بود آن همه حمایتی که ازش دم می زدید؟
پس کجا رفت موج سبزی که ایران را فرا گرفته بود؟
کجا رفت آن همه شور و شوقی که مرا نیز جو گیر کرده بود؟
نکند شما هم باورتان شده است که تقلبی در کار نبوده؟
واقعاً که وقاحت دارد! مرا با این سن و سال و بیماریهای جور واجور رها کرده اید و رفته اید؟ اگر می دانستم یک عده چماق به دست مزدور و آن نیروی انتظامی بی رحم شما را اینگونه از مسیرتان خارج می کند، عمراً! به روند انتخابات اینگونه بی محابا انتقاد نمی کردم!
مردم نارفیق ایران!
من پشتم به شما گرم بود! من روی حمایت شما حساب کرده بودم! اصلاً اگر به حرف من گوش نمی دهید، به حرف بیبیسی گوش دهید! آنها که خیر شما را می خواهند!
خدایا این چه قومی بود که مرا گرفتارشان کردی؟
آهای مردم ایران!
دیگر دارید مرا عصبانی می کنید! یا فردا ساعت 4 در میدان آزادی جمع می شوید و یا اینکه از شما خواهش می کنم بیاید! التماس می کنم مرا تنها نگذارید! چیزی نمانده بود که این انقلاب مخملی به ثمر بنشیدند! مقداری تحمل کنید ان وقت به همه شما آزادی خواهم داد! «اندکی صبر عشق و حال نزدیک است!»
اصلاً از دست شما شکایت خواهم کرد! شما مرا جو گیر کردید! اگر می خواستید کنار بکشید خب از اول این کار را می کردید نه اینکه وقتی من همه پل های پشت سرم را شکسته ام، زیر پایم را خالی کنید! مرا رسوا نکنید! آبروی مرا پیش احمدینژاد نبرید! فردا با چه رويی به شورای نگهبان بروم؟
ملت نسبتاً شریف ایران!
آبروی مرا بردید! من قاطعانه اعلام می کنم که از شما نمی گذرم و خدا هم از شما نگذرد!
الحمدلله الذی جعل الاصدقاء من الحمقاء!
میرحسین موسوی
4/4/88
دیشب خواب دیدم روز 23 خرداد ماه است. تلویزیون بعد از اعلام نتایج انتخابات، بیانیه آقای موسوی را خواند که در آن آقای موسوی از 40 هزار ناظرش در صندوقها و نیز همه هوادارانش خواست گزارش تخلفات انتخابات را با مدارک و اسناد مربوطه به ستادهای شهرستانی ایشان بدهند تا به ستادهای استانی و ستاد مرکزی ارسال شود و پس از دستهبندی، شکایت ایشان در مهلت قانونی به شورای نگهبان داده شود. بعد از بیانیه آقای موسوی تلویزیون بیانیه آقای احمدینژاد را هم خواند که در آن ایشان از همه رای دهندهها تشکر و اعلام کرد در دوره جدید سعی میکند به انتقادات کارشناسان و نخبهها بیشتر توجه کند تا در چهار سال آینده انتقادات کمتری متوجه دولت باشد. همچنین دکتر احمدی نژاد با تشکر از زحمات آقای رحیم مشایی اعلام کرد در دولت دهم با ایشان قطع همکاری خواهد کرد.

بعد خواب دیدم از همان ظهر روز شنبه 23 خرداد تلویزیون از آقایان موسوی و کروبی دعوت کرد تا در برنامه های مختلف تلویزیونی حرفها و اعتراضاتشان را بگویند. آنها هم بدون اینکه شرطی بگذارند، پذیرفتند و از آن شب شبکههای مختلف از بس قیافه موسوی و کروبی را نشان میداد، مردم حرصشان در میآمد میرفتند سراغ ماهواره.
بعد خواب دیدم آقای موسوی از وزارت کشور رسما درخواست برگزاری تجمع کرد. وزارت کشور هم استادیوم آزادی را پیشنهاد داد و آقای موسوی پذیرفت.
عده زیادی در بعدازظهر 24 خرداد در استادیوم آزادی جمع شدند. در ورودی استادیوم به شرکتکنندهها مانتو یا تیشرت سبز و آبمیوه خنک میدادند اما کسی نمیگرفت چون همه میگفتند ممکن است اینها را از پول رشوههای توتال و استات اویل خریده باشند و پوشیدنی و خوردنی شبهه ناک نپوشیم و نخوریم بهتر است! بعد آقای احمدینژاد با هماهنگی آقای موسوی در جمع حاضر شد و پشت تریبون قرار گرفت. اول همه سوت میزدند و هو می کردند اما احمدینژاد جو را به دست گرفت و گفت من مخلص همه شما هستم. اگر آقای موسوی نتوانست تقلب گسترده در انتخابات را اثبات کند، به ایشان پیشنهاد می کنم یک حزب قوی مخالف دولت درست کنند همه شما هم در حزب ایشان فعال باشید و نقاط ضعف و اشتباهات احتمالی دولت را به من بگویند. من قول میدهم به خواستهها و انتقادهای شما اگر در چارچوب قانون باشد، فورا ترتیب اثر دهم. بعد هم جمعیت احمدینژاد را تشویق کردند.
دیشب باز خواب دیدم آقای احمدینژاد به آقای هاشمی نامه نوشته و بخاطر حرفهایش در مناظره با آقای موسوی حلالیت خواسته در آخر نامه هم تاکید کرده مدارکم درباره آقازادههای شما را میدهم دادگاه تا بررسی و حکم صادر کند. آقای هاشمی هم جواب داده اولا که خدا ببخشد ثانیا کار خوبی میکنید اتفاقا یکبار برای همیشه این حرفهایی که پشت سر مهدی و فائزه میزنند روشن شود، خیلی هم خوب است.
بعد خواب دیدم مجلس عروسی «ندا آقاسلطان» با «کاسپین ماکان» برقرار شده و سر یک میز چهار نامزد انتخابات نشسته اند مهمانها هم جمع شدهاند و با موبایلهایشان از این چهار نفر هی عکس میگیرند. من هم رفتم جلو تا عکس بگیرم. آقای احمدینژاد موبایلش را درآورد و گفت: بگذارید چند تا جوک احمدینژادی واسهتون بخونم بخندین. موسوی پرسید مگه اس ام اسها وصل شده؟! رضایی گفت: بیاین از وقت استفاده کنیم مساله فدرالیسم اقتصادی رو براتون باز کنم. کروبی گفت: تو رو خدا ول کن. بعدا با کارشناسام جلسه میگذارم بیا براشون توضیح بده. آقای احمدینژاد گفت: راستی آقای کروبی بالاخره نگفتی اون 300 میلیون تومان رو برای چی از شهرام جزایری گرفتی؟ موسوی گفت: تو رو خدا بس کن تو که خرت از پل گذشت...
این شبها خوابهای عجیبی میبینم، خوابهایی گاهی وحشتناک، گاهی خندهدار و گاهی غمانگیز... و بعضی وقتها هم آرزوهایم را به شکل خواب می بینیم مثل همین دیشب... حتما شنیدین که میگن: «مگه خوابشو ببینی...!»
باسلام و تحیات، احتراماً به استحضار میرسد که شخصی به نام محمود در یک مناظره تلویزیونی، همه ما را پشتبند هم ردیف کرده. نامبرده که دیکتاتور است، به ما تهمت زده و ما را تلویحاً متهم به دزدی کرده، این در حالی است که در لغت، میان دزدی، سرقت و اختلاس تفاوتهای عدیدهای وجود دارد و یک چیز دیگر؛
این شخص در آن مناظره متهم به بداخلاقی است. نامبرده بعد از بسمالله الرحمن الرحیم و دعای فرج هرچی ناسزا بوده، بار ما کرده. این ماجراجوی فریبکار خلافکار خرافاتی خیالپرداز در ادامه ناسزاهای خود، همینطور فحش بار ما کرده و خب؛ از آنجا که وی پنهانکار، خودمحور، سطحینگر و قانونگریز است و در ضمن دیکتاتور هم هست، این چیزها را به ما گفته و اگر مسلمانی از این غصه دق کند، باید سریعاً وی را به بیمارستان منتقل کرد.
جناب قاضی! در جمع ما هتک حرمت واقعشدهها از استوانه انقلاب تا مکعب مستطیل نظام و ذوزنقه متوازیالاضلاع وجود دارد و محمود این همه را به هیچ گرفته و نامزد طرفدار ما را به چیز چیز انداخته، جنایتی بزرگ، بدعتی خطرناک و ضایعهای بس اسفانگیزناک.
جناب قاضی! ما مظلومان برخلاف ادعای آقای محمود، زندگی بسیار چیز و درآمد ناچیزی داریم. رانندههای ما همگی سادهزیستند. سرایدار خانه ما ساده زندگی میکند. خدمتکار منزل ما بسیار زندگی فقیرانهای دارد. باور بفرمایید که در کاخهای اشرافی ما خبری از تجملات نیست. ما در زندگی پرزرق و برقمان اصلاً بریز و بپاش نداریم، آن وقت این آقا محمود مردمفریب، جلوتر از دیکتاتورها، بداخلاقی انتخاباتی کرده و هنگام صحبتهای آقای چیز، در حال تبسم دیده شده و این برخلاف نص صریح قانون اساسی است.
آقای قاضی! آقای محمود برای ما در دنیا آبرو نگذاشته. یا این چیز، سفرهای استانی، برداشته شهرستانیها را پررو کرده. بعد گفته مدرک خانم آقای چیز، قلابی است. بعد به کرباسچی گیر داده و او را چیز کرده، آن هم همان کرباسچی كه در فیلم کروبی برای فقرا اشک ریخت و این خود بیانگر سادهزیستی آقای کرباسچی است.
قاضی محترم! پسران ما اگرچه قبل از انقلاب، بچهسال بودند اما از همان زمان وضعشان خوب بود. ما حتی یکی از آقازادههایمان از قبل تولد، میلیاردر بود و این هیچ ربطی به چیز ندارد. ماها کلاً جد اندر جد خرپول بودیم. هدایتی باید پیش ما لنگ بیندازد. یا این صفایی چیز. خب، فراهانی از نوادگان قائممقام است و از همان زمان قاجار، وضعش توپ بوده و اصلاً به احمدینژاد چه مربوط که ما از کجا این همه چیز به دست آوردهایم؟!
ای قاضی محترم! یا به پرونده ما رسیدگی میکنی یا از تو هم شکایت کنیم؟ دیگر حوصلهات را نداریم... آهان، این آقای محمود، مگر مارکوپولو است که این همه سفر میرود؟ یا به ما میگوید که از بیتالمال، سوءاستفاده کردهایم. این دروغ است. ما از بیتالمال، استفاده شاید کرده باشیم اما خدا به سرشاهد است که سوءاستفاده نکردیم. استفاده که اشکالی ندارد.
هی قاضی! تا چهارتا لیچار بارت نکردیم، احمدینژاد را میبری زندان و الا هر چیزی دیدی از چشم خودت دیدی و خودت که زور ما را میدانی... فعلاً بای... راستی، مشکلی چیزی نداری که؟! ما در راه اسلام، پولهای زیادی خرج کردهایم. البته از بیتالمال نبوده. ما کلاً خرمایهایم. ملتفتی که؟ آهای! گفته باشیم اگر بعد از این شکایت کسی بازداشت شد یا مورد عنایت قرار گرفت، آن یک چیز دیگر است و ربطی به این شکایت ندارد. گفته باشیم.

طنز:
صدای به هم خوردن در، گیله مرد را از خواب بیدار کرد. هوا هنوز گرگ و میش بود. گیله مرد بلند شد، کلاه پشمی را برداشت و از کلبهاش بیرون زد. سوز سرد و تازیانههای تگرگ بیرحمانه بر صورتش میتاختند. تا کله پزی راه زیادی نبود! اما سرمای هوا، سکوت جنگل و گرسنگی زاید الوصف، مسیر کوتاه را برای گیله مرد چند فرسخ مینمود.
به کله پزی که رسید دیگر هوا کاملاً روشن شده بود. گیله مرد وارد مغازه شد، سلام کرد و روی میز تک نفره همیشگی نشست. حشمت خان، صاحب مغازه، با اینکه مرد رند و دغل بازی بود، سعی میکرد با لوتی منشی و مشتیگری با مشتری ها رفتار کند، برعکس، گیله مرد، ساده و بی آلایش بود، اگر کاری از دستش بر میآمد از دیگران دریغ نمیکرد، ولی خیلیها هم از سادگیاش سوء استفاده میکردند.
حشمت خان از پشت دخل جلو آمد، سلام و احوالپرسی گرمی کرد و با صدای خشدار همیشگیاش گفت: "دو تا پاچه مثل همیشه!؟"
گیله مرد سرش را به علامت تایید پایین انداخت، حشمت خان سریع دوتا پاچه با نان سنگک و یک لیموترش در سینی گذاشت و برای گیله مرد آورد. هنوز مشغول خوردن نشده بود که زنگوله در به صدا درآمد. گیلهمرد سرش را بلند کرد نگاهش به مرد غریبه ای افتاد که شانه های پهنش تمام قاب در را پرکرده بود. گیله مرد توجه نکرد اما مرد غریبه داخل آمد و یک صندلی برداشت و کنار گیله مرد نشست. گیله مرد باز اعتنا نکرد، تعارفی زد و مشغول خوردن شد.
مرد غریبه کلاهش را روی میز گذاشت و با صدای گرفته گفت : "سلام آقا من ژان وال ژان هستم! تازه از زندان آزاد شدم، دو روزه که هیچی نخوردم میشه یه زبون و دو تا چشم هم برای من بخرید!؟"
ناگهان لقمه از دست گیله مرد افتاد، سرش را بالا آورد و در چشمان مرد غریبه خیره شد. حشمت خان پِقی زد زیر خنده! اما نگاه خسته و درماندهی مردغریبه، دل گیله مرد را لرزاند و بی درنگ حرف او را باورکرد هرچند از تعجب چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد.
سعی کرد به خودش مسلط شود. رو کرد به حشمت خان و گفت یک دست کله پاچه کامل برای مرد غریبه بیاورد.
حالا سیل سؤالاتی بود که در ذهن گیله مرد جاری شده بود. اول از همه از احوال آن دخترک
مرد غریبه آه سوزناکی کشید و گفت: کوزت را از مسافرخانه بیرون آوردم و به مدرسه گذاشتم و تمام خرج تحصیلش را دادم. تا اینکه 3 سال قبل دانشگاه آزاد رودهن قبول شد. بعد از آن دار و ندارم را فروختم و همه را خرج شهریه دانشگاه این دخترک بی چشم و رو کردم.

گیله مرد با نگرانی گفت چرا بیچشم و رو!؟
مرد غریبه گفت : برای اینکه در طول این 3 سال هروقت در پارتیهای شبانه و مجالس آنچنانی دستگیرش کردند، یاد من افتاد...البته ایراد از دانشگاه نیست، دانشگاهش خوب است. هرچه باشد این دخترک اُمل غارنشین را، کمی به راه آورده. من معتقدم باید خوبیها را هم گفت من مثل بعضی از این "حسودان مزاحم" نیستم که فقط ایراد بگیرم. خود دخترک بی وفا و بی محبت شده.
اما تناردیه آن زن بداخلاق صاحب مسافرخانه وضعش توپ شده و کیا و بیا و دفتر و دستکی برای خودش بهم زده!
گیله مرد با تعجب پرسید: چطور! او که سواد هم نداشت!؟
مرد غریبه گفت ماجرایش مفصل است. یک روز یک گروه امریکایی به عنوان "کمیته تحقیق حقوق بشر" به مسافرخانه زن تناردیه آمدند. او هم به گرمی از آنها استقبال کرد. البته آنها گفتند جا و غذا نمیخواهند فقط میخواهند او با آنها همکاری کند. قرار بود گزارشی از زندانهای مخفی اینجا تهیه کنند؛ و چون وصف تاریکی و کثیفی این مسافرخانه و رفتار بد زن تناردیه را شنیده بودند، برای تهیه گزارش زندانهای مخفی این محل را از هرجای دیگر مناسبتر دیدند!
در تمام مدتی که مرد غریبه این ماجراها را تعریف میکرد، حشمت خان به حرفهایش گوش میداد و گهگاه با خندههای زیرکانه و سرتکان دادن، برای سادگی گیله مرد تأسف می خورد. مرد غریبه هم که خوب حواسش به او بود، چند بار از روی صندلی بلند شد، پیش او رفت و چیزی در گوشش گفت و برگشت.
مرد غریبه ادامه داد: بعد هم گروه امریکایی پول خوبی به زن تناردیه دادند و او را نمایندهی کمیته حقوق بشر در ایران کردند. البته قول داددهاند برایش یک "جایزه صلح نوبل" هم دست و پا کنند!
گیله مرد غرق در صحبت های مرد غریبه شده بود و احساس همدردی عجیبی با او داشت. از اوضاع و احوال خودش پرسید و اینکه چرا دوباره به زندان افتاده؟
مرد غریبه با ولع زایدالوصفی مغز و زبان و پاچه ها را می خورد، فقط کمی از بناگوش و چشم مانده بود. عجیب که این همه صحبت، هیچ وقفه ای در خوردنش ایجاد نمی کرد. اما این سؤال گیله مرد او را به فکر فرو برد، لقمه را زمین گذاشت و چند لحظه سکوت کرد. گیله مرد با نگرانی گفت: ناراحت شدید؟
مرد غریبه گفت: نه! ماجرایش قدری طولانی است اما اگر حوصله داشته باشی، برایت تعریف میکنم. گیله مرد گفت: بله حتماً!
مرد غریبه که گویا اصلاً منتظر جواب گیله مرد نبود، بدون وقفه ادامه داد
بعد از اینکه از زندان آزاد شدم، چون همه از قبل روی من شناخت داشتند و از توانایی های زیادم با خبر بودند، پیشنهاد عضویت در "تیم مذاکره کننده هستهای" را به من دادند. من هم علیرغم میل باطنی قبول کردم!
اما چندی نگذشته بود که به جرم افشای اطلاعات محرمانه و دراختیار بیگانگان گذاشتن اسرار هسته ای، دستگیرم کردند. اول که این تازه به دوران رسیدههای متحجر، اتهام جاسوسی هستهای به من زدند اما همانطور که بعدا هم با پا در میانی بزرگان مشخص شد، من فقط گاهی با همان زن تناردیه و رؤسای او برو بیا داشتم. چندوقت یک بار هم با من تماس میگرفتند و سؤالاتی میپرسیدند که جواب دادن من در مقابل الطاف بی پایان آنها چیزی نبود!
البته من زیاد در زندان نماندم. همانطور که گفتم پا درمیانی کردند و به آنها فهماندند که معنی جاسوس این نیست و جاسوس اصلاً این شکلی نیست!
اشک در چشمان گیله مرد حلقه زده بود، بی اختیار بلند شد و مرد غریبه را به آغوش کشید و با صدای محزون به او گفت: خدا شما را دوست دارد و به خاطر همین است که این همه بلا سرتان میآید. من همیشه دوست داشتم درکنار انسان بزرگی چون شما باشم. الآن هم میخواهم هرکاری می توانم برایتان بکنم!
مرد غریبه لبخند ملیحی روی لبانش نشست، صدایش را صاف کرد و رو به گیله مرد گفت: منزل تو در منطقه خوبی واقع شده ما برای برپایی ستاد تبلیغاتی... به همچنین جایی نیاز داریم.
بعد هم دست کرد در جیب کتش و نوار پارچهای سبز رنگی درآورد و دور دست گیله مرد بست و گفت: بعد از این هیچ گاه این نوار سبز را از خودت جدا نکن...
بنا به آمار رسمي، در جريان راهپيمايي ها و اعتراضات به نتايج انتخابات رياست جمهوري تا امروز هفت نفر کشته و دهها نفر زخمي شده اند. حجم خسارت به اموال عمومي و خصوصي و همچنين هزينه سنگين سياسي که اين اجتماعات بعضا خشونت آميز و خصوصا سرکوب خشونت بار آنها توسط پاره اي از نيروهاي انتظامي و شبه انتظامي، بر کشور ما و منافع ملي آن تحميل کرده قابل احصا نيست. از آنجا که ريشه همه اين حوادث بدون شک به ادعاي رقيب اصلي و شکست خورده در اين انتخابات در خصوص «تقلب گسترده» و «دستکاري در آراء» باز مي گردد – که اتهامي بسيار سنگين است – اين نوشتار بر آن است تا به مهمترين و اصلي ترين متني که تاکنون توسط جناب آقاي ميرحسين موسوي جهت شکايت از نتايج انتخابات نوشته شده مراجعه نموده و با بررسي و تحليل دقيق اين متن، به شالوده شکني و يا واسازي دلايل و استدلالهاي ارائه شده در آن بپردازد. اميد است که در فرايند واکاوي اين متن، قوت و استحکام و پشتوانه استدلال هاي ارائه شده در آن مبني بر وجود «تقلب گسترده» در انتخابات - که عملا به معني جابجا شدن بالغ بر 10 ميليون راي است – تا حدوي روشن شود. آشکار شدن وزن اين استدلالها مشخص مي کند که آيا آنها اين اندازه پايه و اساس داشته است که خون هفت انسان به پاي آنها ريخته شود؟
نقد استدلالهای آقای موسوی در ادامه مطلب